پیامبر(اوس و خزرج)

                                                         بسمه تعالی

 

اوس و خزرج

 

دو قبیله بودند. دو قبیله عرب . با سالها جنگ و خونریزی. سالها بود که هیچ کس نتوانسته بود ، بین این دو صلح برقرار کند. اوس و خزرج ، شده بود ضرب المثل ، مثل سرکه و عسل.

***

- انگار که یک قبیله اند ، راستی چه شد که آشتی کردند ، آن هم اینطوری ؟!

- به قول بعضی ها این هم از سحر و جادوی کلام محمد است.

التماس دعا رضا

محمود (ارسالي از ونكوور-آقاي عليرضا وليجاني)
 
 
العجل مولا
محمود     (ارسالی از ونکوور "آقای علیرضا ولیجانی")

اللهم عجل لولیک الفرج

مجید

پیامبر (مدینه)

                                                                 بسمه تعالی

 

شهر پیامبر

 

چه اسقبالی کردند . روی پشت بام ها هم جمعیت ایستاده بود . زن و مرد . هلهله می کردند و برایش دست تکان می دادند. وقتی ایستاد هر کس افسار شتر را گرفت که پیامبر مهمان او باشد. اما اینطوری نمی شد.

 

گفت« شتر را رها کنید هر کجا فرود آمد، همانجا می شود خانه و استراحتگاه من. »

 

شتر را رها کردند تا برود. بقیه هم دنبالش می رفتند. شتر انتخاب کرد و ایستاد. ده دینار دادند زمین را خریدند. بعد هم آستین بالا زدند برای ساختن مسجد.

 

مسجد می ساختند. اولین مسجد مسلمین. همه سخت مشغول بودند . « مثل بقیه » از اطراف سنگ می آورد. «سیربن خصیر» جلو رفت و گفت : « مرحمت کنید تا سنگ را من ببرم . » فرمود : « برو سنگ دیگری بردار. »

 

التماس دعا رضا و تشکر از ابوالفضل صبوری

برگرفته از کتاب دانشجوئی پیامبر

 

اللهم عجل لولیک الفرج

مجید

عید سعید فطر مبارک باد

اللهم عجل لولیک الفرج

مجید