بسمه تعالی

 

شهر پیامبر

 

چه اسقبالی کردند . روی پشت بام ها هم جمعیت ایستاده بود . زن و مرد . هلهله می کردند و برایش دست تکان می دادند. وقتی ایستاد هر کس افسار شتر را گرفت که پیامبر مهمان او باشد. اما اینطوری نمی شد.

 

گفت« شتر را رها کنید هر کجا فرود آمد، همانجا می شود خانه و استراحتگاه من. »

 

شتر را رها کردند تا برود. بقیه هم دنبالش می رفتند. شتر انتخاب کرد و ایستاد. ده دینار دادند زمین را خریدند. بعد هم آستین بالا زدند برای ساختن مسجد.

 

مسجد می ساختند. اولین مسجد مسلمین. همه سخت مشغول بودند . « مثل بقیه » از اطراف سنگ می آورد. «سیربن خصیر» جلو رفت و گفت : « مرحمت کنید تا سنگ را من ببرم . » فرمود : « برو سنگ دیگری بردار. »

 

التماس دعا رضا و تشکر از ابوالفضل صبوری

برگرفته از کتاب دانشجوئی پیامبر